آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
...آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
...آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی............................?
قفسم را مشکن
تو مکن آزادم
گر رهایم سازی
به خدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت دارم
با تو احساس سعادت دارم
به خدا خوشبختم
تو محبت کن و تا مهری هست
من بمانم
چو اسیری
به حریم قفست.....
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود !
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود !
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست،گاهی تمام شهر گدای تو می شود !
ملاقات
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعد سالها به خانه ام می امدی.....
تکلیف ِ رنگ موهات
در چشم هام ر.وشن نبود
تکلیف ِ مهربانی ،اندوه ،خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف ِشمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دستهایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را رو روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود....
بعد بر میل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل غرق شدی
پنهانی ، بر گوشه ی تقویم نوشتم :
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است !
خداوندا
تو میدانی که من دلواپس فردای او هستم
مبادا گم کند راه قشنگ آرزوها را،
مبادا گم کند اهداف زیبا را، مبادا جا بماند از قطار محبت هایت،
دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه ،
میکند فریاد،
می شود خسته،
او را تنها تو نگذاری
خداوندا
که او را از صمیم قلب دوست دارم!
DELHAYE PAK HARGEZ KHATA NEMIKONAND
FAGHAT SADEGI MOKONANDVA
EMROZ SADEGI PAKTARIN KHATAYE DONYAST
آنکه بین من و تو شام جدایی آورد،
می کنم نفرینش، یا الهی،
بکنش چون من زار،
پیش معشوقش خار،
هر دو چشمانش تار،
تا بداند چه به من میگذرد،
ز غم دوری آن دو چشم یار
برای آن عاشق بی دلی مینویسم که حرمت اشکهایم را ندانست، برای آن مینویسم که معنی انتظار را ندانست، چه روزها و شبهایی که با
یادش سپری کردم، برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست، نه دیگر نگاهم را برایش
هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم، و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم، مینویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند
یه شب خوب تو آسمون،
یه ستاره بود چشمک زنون،
خندیدو گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون،
ستاره ی قشنگی بود، آرومو نازو مهربون،
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون،
اما زیاد طول نکشید، عشق منو ستاره جون،
ابر اومد ستارمو دزدیدو بردنامهربون،
حالا شبا به یاد اون ذل میزنم به آسمون
دلم میخواد داد بزنم این بود قول و قرارمون؟