من در این گوشه ویران به تنهایی خود می نگرم..
مرا یاد کن که دیریست از خاطره ها رفته ام .
مرا به سوی خود بخوان.
بگذار سخن بگویم که روزگاریست
مهر خاموشی بر لب زده ام و در هیاهوی
بی کسی و غربت گم گشته ام.
دستانت را به دستانم بسپار که دلم هوای تو دارد.
مرا به حال خویش رها مکن.اخر شکسته بال پروازم.
محتاجم.محتاج همراهی تو.
در تو بهاری برای بوییدن
پاییزی برای بوسیدن نیست
بی نماز باغ بی فصل است........
فریاد ثانیه ها
هشدار دقیقه ها
افسوس ساعت ها
تنهایی و خلوت
رگبار سکوت
و من و صد افسوس
و کجایم من اکنون؟
و به دنبال چه می گردم؟
غرق در اندوهم
صفحات غمناک دل ماتم زده ام
با نم نم اشکهایم کم کم
رنگ تطهیر به خود می گیرد
درنگ پاکی ،رنگ عشق
رنگ عشقی که به سبکبالی پر پرواز من است
و دگر در دل من کم پیداست
جای خود را این رنگ
به سیاهی داده
به ندامت،افسوس
که مرا با خود به سکوتی ابدی می خواند
به سکوتی که هم آهنگ است
هم سوز است با نی
و صدای این نی تنهایی بود
که به من راز تحرک آموخت
وپلی ساخت برایم این نی
تا که خورشید سحر با لبخندش
شبهای دراز تنهایی را به سپیده ی صبح
منور سازد
و به آوای طنین اندازش
غنچه ی امید را
در وجود سرد من شکوفا ساخت
و به من آموخت
که به طوفان هراس و ترسم
یاد تو
نام تو
ذکر تو
کشتی نوح امیدم باشد......
چشمهایت را ببند
به دوران کودکیت برگرد
بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟
نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،
بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.
بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،
دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،
و بخشیدنت با رضایت ،
چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،
و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!
چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،
و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،
برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن
به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی
باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
می توان بود؟....
کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...
مگه قرار نبود که من چشماتو از یاد ببرم
بهم بگو چرا هنوز از همیشه عاشق ترم
مگه قرار نبود برام مثل غریبه ها بشی
مگه نخواستم که بری از دل من جدا بشی
مگه قرار نبود دیگه فکرم و درگیر نکنی
دیگه به چشم های سیاه چشمامو زنجیر نکنی
مگه قرار نبود که این فاصله طولانی بشه
دریای عشق من و تو یک شبه طوفانی بشه
پس چرا اشتیاق من از هر زمونی بیشتر
چرا خدا نگاهتو از خاطرم نمی بره
برای همیشه
ایینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم ایینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی او سالها دیر کرده است
در ایینه به خود نگاه میکنم
اه، عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت ایینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است......!!